خرید بک لینک

درباره سایت

طلایی ها

امکانات وب

-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->--> } .style2 {
رÙx86Ú¯ پس زÙx85Ùx8aÙx86Ùx87 Ùx8a Ùx88بÙx84اگ را اÙx86تخاب Ùx83Ùx86Ùx8aد:

-->-->-->

-->-->--> -->-->--> -->-->-->
 توهم
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:
دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!

برچسب: نویسنده: علی حیدرنژاد تاريخ: پنجشنبه 23 آذر 1391 ساعت: 21:57

صفحه بندی